ذبيح الله صفا

934

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

بعهد عشق تو از عاشقان فغان برخاست * بدور گل ننشينند بلبلان خاموش بجان همى خرم آيين و رسم رندان را * خلاف شيوهء اين زاهدان زَرق‌فروش اگر جلال بنالد ز شوق معذورست * كه هركه بر سر آتش بود برآرد جوش * * دارم غم نهانى و پيدا نمىكنم * با كس حكايت دل شيدا نمىكنم دىماه را به روى تو تشبيه كرده‌ام * و امروز سر ز شرم به بالا نمىكنم آخر تو بازده بكرم جان زار من * گيرم كه من ز شرم تقاضا نمىكنم خود دانى اينقدر كه دل من تو برده‌اى * گيرم كه من به روى تو پيدا نمىكنم در دل بجز هواى ترا ره نمىدهم * در سر بجز خيال ترا جا نمىكنم ديده به قصد خون‌دلم سعى مىكند * من قصد خون خويش بعمدا نمىكنم تا كرده‌ام تفرّج بستان عارضت * ديگر به هيچ نوع تماشا نمىكنم بحر از كجا و چشم گهربارم از كجا * من قطره‌يى مساوى دريا نمىكنم تا ديدم از هواى رخت گريهء جلال * ديگر حديث ماه و ثريّا نمىكنم * * دوش جان را در فضاى كوى جانان يافتم * كوى او را از صفا جولانگَهِ جان يافتم چون عروج عشق كردم در سماوات ضمير * پاى خود بر تارك گردون گردان يافتم چون دل من در حريم كوى وصلت پانهاد * اندر آن كو كفر و ايمان هردو يكسان يافتم دامن مقصود چون بگرفت دست همتم * هردو عالم در يكى گوى گريبان يافتم دوست برقع باز كرد و من بديدم روى او * حسن او را ماوراى وصف انسان يافتم گرچه راه او سراسر خار اندر خار بود * عارض او را گلستان در گلستان يافتم جامى از دستش بنوشيدم وز آن بى خود شدم * خويش را در بيخودىّ خويش پنهان يافتم اى كه دايم طالب داروى دردى از طبيب * ترك دارو كن كه دردش عين درمان يافتم باوجود سر ترا سامان نباشد زآنكه من * چون قدم بر سر زدم آنگاه سامان يافتم